پارت صد و هجده :

از ملیحه خداحافظی کردم و آرام آرام میان خلوتی کوچه راه افتادم. صدای اذان ظهر از مسجد محله سکوت کوچه را پر کرده بود. نگاهم را دوختم به پسرکان قد و نیم قدی که حتی سرمای زمستان هم نتوانسته بود جلوی فوتبال بازی کردنشان را بگیرد و با هر یک گلی که میزدند صدای خوشحالی شان
تمام محله را پر میکرد. لبخند بر لب ایستادم پشت در خانه و دستم را آرام روی زنگ فشردم، لبخندم اما کم کم از روی لبم پاک شد! انگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    دیگه چرا ناز می کنی خاله سلطان،دست و پا درد،اینجا مثل شما زیاده،سلما بانو هست،شیدا هم مثل توپ قلقلی شده تکون نمی خوره،رادمهرم که مجروحه 🤭🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    واااااااای چه قشنگ گفتی🤣👌🏻

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    3

    عالی بود سمانه این رادمهرهم مرخص میشه و بعله

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    3

    رادمهر مرخص میشه و بلهههههههههه🤣 ببین دیشب سقف پایامم پر شد اصلا از حرص دیوانه شدم نتونستم دیگه پیام بدم 😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    3

    بعدمن تو دومین نفری هستی که سقف پیامات پر میشه خیلی حس افتضاحیه درکت میکنم

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    نههههههههههه منم هستم اگه یادت باشه تو نسیان زیاد اینجوری میشدم خیلی داغونه آدم انگار میره تو قفس بعد هیچکسم صداش و نمیشنوه🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره افتضاح دهنت رو میبندن و میگن حرف بزن درضمن دیدی این پسر ژیگوله رو سرجاش نشوندم😁😁

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    حاجی خیلی نامردی به من نگو ژیگول من خانی ام واسه خودم😎😝

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    اونم جنوب بچه ۲۹ ساله بشه خان برو به یکی بگو که بچه جنوب نباشه بچه ژیگول اذیتم کنی دمپایی در انتظارته🤭🤭

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    بیا دمپایی🩴 خودم واست آوردم 🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    بذارش تو آفتاب داغ شه

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    خدایی بچه باحالیه خوشم اومد ازش😂

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    ولی دیرآمد تو باغ

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    حاجی خیلی سگ شدم🤣 میخواستم یکی و *** کنم اصلا داشتم دیوانه میشدم

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    باشه برادر من الان خود دار باش کاری به کار کسی هم نداشته باش

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    دیگه شیدا می مونه و رادمهری که نمیتونه کنترلش کنه 👀😬

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بچم هیچ کاری نداره اتفاقا خیلی ام آقاست 😄

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    کنترل چیه بابا از دست رفته ۶ تا کشتیه نوح میره و میاد🫣🤭

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    اصلا دیگه روان واسه این بچه نمونده😂 شیدام هی با این شکم قلمبه جلوش رژه میره اینم دست و پاش بسته ست کشته شده پسرمون🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    اصلا به فکر نیست دختره ی کم عقل

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    فردا پس فرداس رادمهر منفجر بشه جلوش تیکه هاش بریزه تو کل پارت😆

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    مطمعنی منظورت تیکه هاش بود🫣🫣🫣

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    نه مطمئن نیستم واااااااااااااای ترکیدم از خنده خودم🤣🤣🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    این بحث کثیف و تمومش کنید حالم بهم خورد🤣🤣🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    باشه بابا تمومش کردیم به ما چه اصلا اون شیدا هی جلوش ویراژ میره ما بحث رو تموم کنیم ایییش🤣

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    اون شیدا بلاخره گیر می افته حالا الان هی واسه خودش راحت راحت راه میره بلاخره این شیر نر از رو اون تخت بلند میشه دیگه😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    اون شیر نر رو خوب آمدی تو کشتی نوح شیرهم بود آفرین

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    موافقم باهات ولی😬

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    شما برید کنار من خودم تیکه هاش و جمع میکنم این کار به بخصوص آقایون مربوط میشه🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    بچه چرا تو بحث بزرگترا میپری مگه نگفتم تو کوچیکه ای زشته چشمت رو ببند 🤨

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    نه دیگه الان رادمهر بترکه من باید جمعش کنم اینجا دیگه میشه بخش آقایون خانوما رو راه نمیدن😝

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    باشه خوب حالا شیدا میخواد بچه اش رو بدنیا بیاره اونجا هم ما شمارو راه نمیدیم

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    من اونجا کنار رادمهرم واسه برنامه ریزی های کشتی نوح های آینده ش😬😛

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بعله😁

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    داداش بیا برو بیرون ولش کن بقیه اش و نگو🤣

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    به نظرم جمع کنید دیگه بحث و 🤦🏻‍♀️😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    جمع شد خوبه خودت رو نکش تموم شد بحث خودش مینویسه بعد به ما میگه جمع کنید وقتی تو مینویسی با تازه باز میکنیم و شروع به تفسیر میکنیم گلم🤣🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    ما اینجا وظیفه داریم تفسیر کنیم تازه این پارت که هیچی ام نداشت کشتی نوح اصلا نداشت😬

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    مگه شما زن داری که درکش میکنی شازده

    ۴ ماه پیش
  • محمد

    2

    بله با اجازه تون سه تا هم بچه دارم سه قلو🤞🏻🙈

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    ای جانم خدا هر چهارتاشون رو برات حفظ کنه

    ۴ ماه پیش
  • محمد

    2

    قربونت آبجی جان ممنونم

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    بخش زنان و میخوام چیکار من تو بخش کشتی نوح مشاور اعظم رادمهرم😝😝😝

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    تو مراقب خودت باش رادمهر نیاز به مشاور نداره خودش کار بلده

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    نه این مرد الان بدنش جون نداره نمی کشه من باید اون لحظه بالا سرش باشم بهش بگم باید چیکار کنه😬👀

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    بقول سمانه این بحث رو جمعش کن بی حیا

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    من چیکاره بیدم اصلن😶😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    بچه ها این بابابزرگ بازم دیر کرد

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    این بابابزرگ همیشه دیر میاد😄

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    ادعاشم میشه من جونم و الم و بلم

    ۴ ماه پیش
  • آهو

    2

    شیدا دختر حالا نمیشه نری آلاشت😶 آخه کی با این وضع میره مسافرت که تو میخوای بری؟! میترسم بری این بچه رو هم به فنا بدی بیای🤐

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نه نگران نباش

    ۴ ماه پیش
کپی شد!